ادامه مطلب
یه وقتایی توی روزنامه میخونیم که یه نفر بخاطر اینکه کسی که دوستش داشته رفته با یکی دیگه , اونو کشته . یعنی از عشق و علاقه زیاد نتونسته ببینه کسی که دوستش داره با یکی دیگه باشه.
یه وقتایی مجبور بخاطر اینکه به کسی که دوستش داری , آسیب نرسونی , یه جورایی اونو از خودت دور کنی.حالا به روش های مختلف ؛ یعنی یا بهش دورغ بگی یا کاری کنی که اون دوست نداره ؛ بلاخره یه کاری کنی اون ازت بدش بیاد و ازت دور بشه.
تو پیش خودت داری این کار رو بخاطر این انجام میدی که طرفی که دوستش داری و حاضری براش بمیری , آسیبی بهش نرسه یا با تو اذیت نشه اما اون طرف چون اینو نمیدونه و قرار هم نیست که بدونه از تو بدش میاد و شاید هم متنفر بشه.اما تو مجبوری تحمل کنی و دم نزنی ؛ چون اون طرفو خیلی خیلی دوست داری.
اینا یعنی اگه عاشقی یا ادعا میکنی عاشق کسی هستی , باید بتونی اگه پاش افتاد بخاطر عشق و علاقه ات پا روی خودت و خواسته هات بذاری.حالا این علاقه و عشق ترجیحا نباید به یک انسان باشه.یه وقتایی برای رسیدن و نیل به یه آرمان یا یه آرزو باید از خیلی چیزها گذشت.
کلا" هیچی مجانی و مفتی بدست نمیاد.هر چیزی بهایی داره که باید برای رسیدن بهش تلاش کرد و یا حتی از خود گذشت.حالا ممکنه خیلی وقتا هم این ازخودگذشتی برای خود اون طرف سود و بهره ای نداشته باشه اما اثرات اون در آینده و برای آیندگان باشه.
آره , اینم یه نوع عشقه . اینکه برای رسیدن به یه چیزی از خودت بگذری . همه چیزت رو بگیری کف دستت و خالصانه از خیلی چیزا بگذری تا به نقطه ی اوج که توی ذهنت برا خودت ترسیم کردی برسی.
خیلی وقته ما ایرونی ها اینو فراموش کردیم.اینکه باید برای بدست آوردن و رسیدن به هرچیزی که میخوایم تلاش کنیم و حتی یه وقتایی هم تاوان سنگینی براش بدیم.اما فکر نمیکنید ارزشش رو داره.حتی اگه موفق نشی پیش خودت خیالت راحته که لااقل تلاش خودتو کردی و همه جوره مایه گذاشتی.اما آیا با نشستن سر جای خودمون و آرزو کردن میتونیم به چیزی برسیم؟
آخه چرا برداشت ما از عشق فقط این شده که باید یه جنس مخالف رو دوست داشته باشیم؟
پس تمرین کنیم . تمرین کنیم که یه وقتایی باید از خود برای رسیدن به یه هدف بالاتر گذشت.
یادداشت: خودمم نفهمیدم چطوری اینا رو بهم ربط دادم , پس شما هم تعجب نکنید و نپرسید.
یادآوری:این وب فقط بعنوان آرشیو نویسنده است.جهت دیدن وبلاگ اصلی اینجا کلیک کنید.
خیلی از باورها و اعتقاداتی که ما داریم نشات گرفته از دوران کودکی ماست .یعنی بیشترش چیزاییه که پدر و مادر و محیط و جامعه ای که ما در اون زندگی می کردیم یا میکنیم به ما القاء کرده یا یاد دادن و ما به بدلیل سن کمی که دراون موقع داشتیم اون مسایل رو بی هیچ قدرت انتخاب یا تمییزی پذیرفتیم و هیچ اراده ای در رد یا پذیرش اونا در اون برهه از عمرمون نداشتیم.
اما هرچی سن بالاتر میره و دانش و فهم و تجربه انسان بیشتر میشه , ناخودآگاه شما دچار یه سری تضادها و تناقضات میان باورها و اطلاعات قبلی تون بااونچه که حالا خودتون اونو درک و حس کردید یا یاد گرفتین میشین.
حالا برخورد ماها در زمان رسیدن به این دوراهی خیلی مهمه, چون معمولا این دوراهی در اولایل دوران جوانی که یکی از مهمترین فصل های زندگی آدماست پیش میاد.یعنی در دوره ای که هر تصمیمی که شما بگیرید روی الباقی زندگی شما میتونه تاثیر خیلی مهمی داشته باشه.حالا نوع نگاه و تصمیم هرکس یه جوره.
یه عده وقتی به این دوراهی میرسن یه لحظه بهش نگاه میکنن و دوباره سرشون رو پایین میندازن و انگار که نه انگار به همون راه گذشته ادامه میدن.یعنی باخودشون میگن : حتما و الزاما" هرچیزی که از بچگی یاد گرفتم همون درسته و منم باید همونو ادامه بدم.
یه عده هم برعکس گروه اول سعی میکنن بیشتر راجب انتخاب میسر جدیدشون فکر کنن.اما وقتی میفهمن که یه سری تناقضات وجود داره میترسن که راه جدیدی رو پیش بگیرن و بااینکه میدونن دارن راه نادرستی رو میرن و راه اصلی جای دیگه ایه , اما بخاطر ترس ذاتی شون از روبرو شدن با حقیقت های جدید زندگی , تصمیم میگیرن که بخیال خودشون راه آسون تر رو پیش بگیرن و فقط در حد یه اجرا کننده ی چشم و گوش بسته باقی بمونن.
اما این وسط گروه سومی هم هست که وقتی به این دوراهی میرسن , سعی میکنن اول با سنجیدن افکار و ایده ها و آموخته های جدیدشون با باورهای قلی راه جدیدتر و درست تری رو برای زندگی شون انتخاب کنن و از روبرو شدن با تناقضاتی که بین باورهای گذشته شون با چیزایی که با عقل و فکر خودشون بهش رسیدن , هیچ هراسی نداشته باشن.
توی زندگی ممکنه چیزای زیادی وجود داشته باشه یا سر راه ما قرار بگیره که با باورها و اعتقادات ما مغایر باشه اما شاید راه درست این باشه که به هر نوع تغییر و دگر اندیشی موجود با یک دید مثبت نگاه بشه.شاید همین دید مثبت و قدرت شکل گیری با شرایط جدید , باعث بشه راه هایی جلوروی ما قرار بگیره که حتی فکرش رو هم نکنیم.اما اینکه فقط چون موضوعی از کودکی و توسط والدین ما یا جامعه در ذهن ما نهادینه شده رو درست بدونیم , شاید یه نوع دگم فکری باشه که با آرمانهای یک انسان قرن بیست و یکمی در تضاد باشه.
در قرن حاضر که انواع مختلفی از وسایل و تکنولوژی های پیشرفته برای فهم بیشتر و بهتر و راحت تر بشر از محیط و اجتماع و باورهای موجود وجود داره , خیلی راحت میشه راجب مسایل تحقیق و کنکاش کرد و به بهترین و عقلانی ترین نتیجه رسید.هر موضوع یا رویدادی رو باید بدون هرگونه تعصب و اعتقاد کورکورانه ای با ترازوی عقل سنجید و با معیار تجربه و خرد محک زد.قرار نیست که ما ملزم به باور چیزهایی باشیم که با عقل و دانش امروز بشر ناسازگاره.
مثال روشن این موضوع , وضع اقتصادی و شرایط زندگی مردم در کشورهای مختلف جهانه.در کشورهایی که مردم اون به باورها و خرافه های قدیمی و اثبات نشده و غیر عقلانی باورمند هستند, شما شاهد فقر و فساد و عقب ماندگی های زیادی هستید ؛ اما بلعکس در کشورهایی که مردمش بیشتر بر پایه ی عقل مداری و پیروی از افکار نو و اثبات شده ی علمی هستند و دارای افکاری پویا و دگر اندیش هستند , شاهد جامعه ای سرزنده و مرفه چه از لحاظ اقتصادی یا رفاه عمومی مردم هستیم.
ما ایرونی ها از قدیم بعنوان مردمی خردمند و خردگرا مشهور بودیم , باید ببینیم که چرا این حال و روز امروز ماست . باید به دنبال باورهای تازه و امروزین بود.باید از باور کورکورانه و متعصبانه دوری جست.شاید اگر اینگونه بودیم امروز به چنین وضعی در سرزمین مادری مون دچار نبودیم.
سلام
سلام خدمت همه ی دوستای خوب و عزیزی که توی این مدت مدام جویای حالم بودن و یا نگران سلامتیم بودن.راستش تعریف تمام قضایا و مشکلات این مدت میشه یه هیات عزاداری رسمی.از اونجایی که نمیخوام حرفای دلتنگی راهشون رو توی وبم باز کنن پس ازشون میگذرم.
حالم خوبه. یه مشکل کوچیک بود که فعلا بی خیالش شدم.
اما واقعا دلم برای همه تنگ شده بود و از طریق دوستی که توی این مدت زحمت تایید کامنتهای وبم بر عهده اش بود , از حالتون با خبر میشدم . از تمام کسانی که مستقیم و غیر مستقیم و با تلفن و اس ام اس و پیغام پسغام و هر جوری که بود پیجور حالم بودن ممنونم.از اونایی که ختم قران برای سلامتی من گذاشتن و اونایی که توی دلشون دعا کردن و کلا از همه و همه ممنونم.
البته بصورت خصوصی به وب همه ی این دوستان میام و به همه عرض ادب و احترام هم میکنم.
پس فعلا"....
میخوایم امسال برامون یه سال بیادموندنی بشه ؛ پر از اتفاقات تازه و خوب؛ پر از سبزی . سالی که در اون به آرمان ها و آرزوهای نچندان دور از دسترس مون برسیم و به فردای ایران عزیزمون رو یه رنگ جدید بزنیم.
نوروز رو به همه ی ایرونی های اصیل که دلشون برای سرزمین مادری میتپه , تبریک میگم.
یادداشت : از فردا تا 15 فروردین نیستم
یه سال دیگه گذشت و در آستانه سال جدید هستیم. یه سال دیگه گذشت بدون هیچ حرکت روبه جلو و هیچ پیشرفتی و بدون هیچگونه بهبودی رو اوضاع و شرایط زندگی مردم.
در همچین روزایی طبیعتا همه باید شاد و خوشحال باشن و مشغول خرید و خونه تکونی و در کل انجام رسومات معمول در میون خانواده های ایرونی.اما متاسفانه واقعیت امر این نیست؛ یا حداقل برای درصد بالایی از خانواده ها این موضوع صدق پیدا نمیکنه.
سال به سال مردم دیگه اون ذوق و شوق و اون شور و حرارت و تازگی رو در روزهای عید ندارن. چرا که تمام فکر و ذکر اونا باید این باشه که آیا توان مالی اونو دارن که برای استراحت و تفریح به یه مسافرت برن . آیا میتونن از پس هزینه های پذیرایی از مهموناشون برآن . آیا میتونن یه دست لباس نو برای خودشون و خانواده شون تهیه کنن.
اینا شده دغدغه های مردم در روزها نزدیک به عید . حالا جالب اینه که امسال هم یه دغدغه جدید به گرفتاری های گذشته اضافه شده . امسال همه دارن فکر میکنن که سال آینده با حذف یارانه ها , گرانی و تورم چه پوستی قراره از اقشار کم درآمد و متوسط جامعه دربیاره.
با اینهمه گرفتاری و مشکلات دیگه عید چه معنی و مفهومی میتونه برای ما داشته باشه ؟
بعضی وقتا توی خودت گم میشی . با خودت هم غریبه میشی و حتی اگه توی آینه تصویرت رو ببینی نمیتونی بفهمی که این انعکاس حجم ماده , خودتی یا یه تصویر غریبه که برات ناآشناست.
گنگ و نامفهوم و گیج به دنبال ذره ذره های وجود گم شده ات میگردی اما هرچی بیشتر توی دشت دلواپسی هات میگردی متوجه میشی که گرد و غبار روزهای پوچ , جلوی چشمای مه آلودت رو گرفته و هرچی هم که تلاش میکنی بیشتر از جاده ی اصلی زندگیت دور میشی.
داری پاتو میذاری وسط مرداب حسرت و آرزهای خاکستر شده ات و هرچقدر هم دست و پا میزنی , بیشتر در دل خاطره هات گم میشی.
ثانیه های از حجم زمان بزرگتر میشن و عقربه های ساعت انگار حرکت رو از یاد میبرن و تکون نمیخورن. همه جا بوی سکون و یکنواختی میگره ؛ و تو باز داری تک و تنها وسط افکار زنگ زده ات بدنبال یه گم شده ای میگردی که خودت هم نمیدونی چیه . نمیدونی کجا باید دنبالش بگردی.
من کی ام ؟ من کجام ؟ دارم چکار میکنم ؟ اینا همون زمزمه هایی هستن که نفس به نفس همراهت میشن و باید بهشون عادت کنی. باید اونا رو هم توی کوله بار دلواپسی هات بذاری و هرچند که بارت رو سنگین تر میکنن ,اما بازم با خودت می بریشون.
خسته میشی . زمین میخوری . دنبال یه دیوار میگردی که دستات رو بهشون بگیری و دوباره از جات بلند بشی.شاید هم بهش تکیه کنی تا خستگیت دربره. ولی یهو میبینی دیوار داره روی سر خودت خراب میشه. همون دیواری که قرار بود وسط دل دل بی کسی هات بهش تکیه کنی .
چشمات رو به آسمون میدوزی و رویای دوتا بال سفید تمام حرم وجودت رو پر میکنه. از حریم تعهد و مسئولیت هات بیرون میری . پا میذاری توی آزادی های لحظه ای؛ هرچند کوتاه ؛ هرچند وهم گونه ؛هرچند خالی از لذت و لبریز از پوچی.
یهو از خواب بیدار میشی. توی پاهات احساس جنبش و تکاپو پر میشه . تنت یهو بطرف خورشید میگرده و چشمات رو به افق فردا میدوزی . فردا دوباره خورشید طلوع میکنه . فردا دوباره به سرزمین زندگی میرسی. اما توی خاطرت بازم یاد امروز میمونه . یاد ثانیه های تلخش رو کنج اتاق توی صندوقچه ی کهنه ی دلواپسی هات میذاری . توی تقویم عمرت , امروز رو علامت میزنی تا دیگه تکرار نشه و یادت بمونه که فقط خسته گی هات رو خودت میتونی به مرز آرامش برسونی.
و حالا امروز , تو یه آدم دیگه هستی. آدمی که بوی زندگی میده .
((بهترین کسی که همیشه میتونه به ما کمک کنه و توی شرایط سخت بدادمون برسه فقط خودمون هستیم))
اصلا این شده یه مرض. شده یه ویروس واگیر دار که به همه خواسته یا ناخواسته سرایت کرده. علتش رو هم که بپرسی همه میگن : سرم خیلی شلوغه , وقت ندارم , گرفتارم , درگیری هام زیاد بود و فراموش کردم. اما وای به روزی که دیگران به خود ما بی توجه بشن.اونجاست که داد و هوارمون بلند میشه که بله , کسی منو دوست نداره یا به من توجه نمیکنه . اما یادمون نمیاد که خودمون سرآمد بی معرفت ها هستیم.
گفتن عصر آهن و کامپیوتر و تکنولوژی ؛ اما نگفتن عصر فراموشی آدمیت ! انگار نه انگار که انسان هستیم و داریم اجتماعی زندگی میکنیم و به هم احتیاج داریم. هرکس برا خودش زندگی میکنه. تازه افتخار هم میکنه و میگه : بله , ما سرمون توی لاک خودمونه و به خیر و شر دیگران کاری نداریم .
بدبختانه این مرض به بلاگستان فارسی هم سرایت کرده و اکثر ما رو مبتلا کرده . یعنی تا طرف میاد وبلاگمون و تا اکتیوه و تند تند پست میذاره میریم و بهش سر میزنیم اما بمحض اینکه چند روز این ارتباط کمرنگ شد , همه چیزو فراموش میکنیم و میریم میچسپیم به خواننده ها و بلاگ نویس های فعال.
حالا بگذریم از یه سری وبلاگ نویس مشششششهور و معععععروف که سال تا سال به کسی سر نمیزنن و فقط دیگران هستن که باید نوشته های گوهربار اونا رو بخونن.(همینجا توی پرانتز از مستر افشین عزیز تشکر کنم که با اینکه از خیلی از اونایی که ادعای وبلاگ نویسی دارن , قدیمی تره و تقریبا همه ی بلاگستان آوازه ی نوشته های خوبش رو دارن ؛ اما با وجود این به همه سر میزنه و همه ی اونایی رو که میخوننش رو دنبال میکنه.) فکر میکنم حداقل ماها که تقریبا جزو باند مافیایی بلاگستان نیستیم میتونیم بیشتر هوای همدیگه رو داشته باشیم. چه ایرادی داره این دوستی های مجازی به حقیقت تبدیل بشه و بتونیم باری رو از روی دوش هم برداریم. اگه اینم ازمون برنمیاد حداقل میتونیم که جویای حال همدیگه باشیم یا به حرفا و دردای همدیگه گوش کنیم.
تا حدود یکی دو ماه پیش وبلاگ سوپرپوزیشن عزیز یکی از فعال ترین و اکتیوترین وبلاگ های فارسی بود.اما بعد از اون بنا به دلایل و مشکلاتی که برای نویسنده ی این بلاگ پیش اومد و خودش تا حدودی اونا رو توی نوشته هاش مطرح کرده , دیگه نتونست مثل سابق چراغ بلاگش رو روشن نگه داره و بعضی وقتها هم که مینوشت بیشتر از مشکلات و گرفتاری هایی بود که آزارش میداد.
و اما ما چه کردیم : اول یکی یکی شروع به قطع ارتباط باهاش کردیم.بعد لینک وبلاگش رو از توی پیوندامون حذف کردیم. آخرش هم برای همیشه فراموشش کردیم و راحت شدیم. انگار نه انگار که یه آدمی وجود داشته که ما یه روزی نوشته هاشو میخوندیم و اونم نوشته هامون رو میخوند.انگار نه انگار که این رابطه مجازی اصلا اهمیتی داشت.انگار نه انگار که یه آدمی که ما تا حدی اونو میشناسیم , براش مشکلی پیش اومده و شاید ما بتونیم یه قدم کوچیکی براش برداریم.
default عزیز هیچ وقت از کسی چیزی نخواست (حتی توی این پست هم تاکید کرده که از صدقه دادن و منت گذاشتن دیگران بیزاره) و گله ای از کسی نکرد.اما ما چی ؟ برخورد ما با default چی بود ؟ من فقط میخوام بپرسم اگه هرکدوم از ماها جای اون بودیم چه انتظاری از دیگران داشتیم؟مایی که ادعای نویسندگی و روشنفکری هم داریم و همیشه برای زمین و زمان نسخه میدیم و پیشنهاد و راهکار ارایه میدیم و از بی عدالتی ها و ستم ها آه و فغان میکنیم و صدای هواخواهی مون از حق و حقوق از دست رفته ی دیگران , به آسمون میرسه ؛ ما اگه جای اون بودیم چه خواسته و انتظاری از به اصطلاح دوستان مجازی مون داشتم؟
آخه چرا ما به اینجا داریم میرسیم که اینقدر نسبت به همدیگه بی تفاوت هستیم؟ چرا اینقدر سرنوشت دیگران برامون بی اهمیته ؟ مثلا ایرانی هستیم و ادعامون هم میشه که خیلی آدمای احساساتی هستیم .
default عزیز ؛ اگه هیچ کس هم نیاد پیشت , من یکی دربست مخلصتم .
لطفا" لینک این وب رو به آدرس http://yedivoneh.wordpress.com تغییر دهید و منبعد پست ها را در آدرس وب وردپرس ببینید. یا اینجا کلیک کنید.

